رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

مامان رفت دهکده ابی

ماه من  چند روز پیش بابایی برامون 20 تا بلیط پارک ابی گرفته بود  بعد از ختنه کردنت واقعا لازم بود که حال و هوام عوض بشه با چند تا از دوستام مامان جون (مادر شوهرم) 10 نفر شدیم دیروز همگی جمع شدیم رفتیم ولی من شما گل پسری رو پیش مامی جون گذاشتم ولی دلم خیلی پیشت بود صبح ساعت 7 حرکت کردیم 10 اونجا بودیم خیلی خوش گذشت منم که از اب می ترسیدم ولی متین دوستم هر جا مرفت من و با خودش می برد واقعا هیجان داشتتت بعد ساعت 5  اومدیم بیرون لباس پوشیدیم  راهی خونه شدیم وقتی دیدمت از خوشحالی  داشتم پرواز میکردم اخه تا الان سابقه نداشت که اینقدر طولانی بدون تو بمونم  ساعت 8 خونه بودیم ولی خیلی خسته بودم مامانی پاها...
30 شهريور 1391

امروز رادوین ختنه شد

عشق مامان این روز رو چطور برات بنویسم  بدترین روز زندگیم بود  صبح ساعت 7 بیدار شدی از 4 صبح دیگه شیر نخورده بودی  خیلی استرس داشتم لباساتو جمع کردم وپول برداشتیم رفتیم  دنبال مامی جون بعد دنبال عمه جون (عمه بابایی) ساعت 10:30 بیمارستان دهخدا بودیم دیگه کارهای پذیرش رو انجام دادن . ولی کم کم داشتی ضعف میکردی دل من دیگه داشت میومد تو دهنم. طاقت نداشتم. تا اینکه صدا کردن که ببریمت برای بستری  دیگه پاهام رمق قدم برداشتن رو نداشت یکدفعه زدم زیر گریه  بعد مامی جون که دید اینجوری نزاشتن من برم بالا . 2 تایی با عمه بردنش .ولی نتونستم بغلت کنم اینقدر که اوضاع ام بهم بود. تو سالن انتظار اینقدر گریه کردم که کل بیمارستان...
22 شهريور 1391

فردا رادوین ختنه میشه

رادوین مامان خیلی حالم بده خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییی فردا تا 6 صبح می تونم بهت شیر بدم قلبم داره میاد تو دهنم الهی بمیرم برات طاقت گرسنگی تو رو ندارم روانپزشکهای امروزی ختنه رو رد کردن میگن که مال قدیم هست  دکترت هم همین رو گفت . ولی بخاطر این فرهنگ زشت جامعه مون هست که باید ختنه بشی ولی ما بهترین دکتر و بهترین روش رو برات انتخاب کردیم  10 صبح بستریت میکنم عمه بابا احسان هم گفت که میاد. عمه خانم که خیلی دلداریم داده میگه اصلا چیزی نیست عمل ساده ایی هست ولی اخه چطور تو رو بیهوش رو تخت ببینم خداا خیلی سخته .مامان جون هم رفته تهران دکتر.  فردا نیست نمیاد بیمارستان.فقط مامی جون خاله نگین هستن بابا جون هم با گروه کو...
21 شهريور 1391

تولد مامان جون

 مهربونم دیروز تولد مامان جون بود شد 53 ساله خوشکلم مامان بزرگهای جون داریااااااااا مامی جونم جون 50 سالش هست صبح که از خواب بیدار شدی خیلی سر حال بودی شیر که بهت دادی حسابی شارز شدی بابایی بردت پایین بعد مامان جون گفت صبحونه بیاید پایین عدسی و حلیم گرفتم وای کلی خوشحال شدم اخه عاشق حلیم هستم عمه جونت هم  با سعید اقا بودن. بعد صبحونه اومدم بالا برای مامان جون کیک درست کردم ولی نمی دونم چرا وسط کیک نمیشد  روش شده بود خلاصه بالاخره کیک درست شد خوشمزه هم بود بعد بردیم پایین ناهار هم پایین بودیم  بعد پسر دایی بابا جون جوان فوت کرده بود  باز نشد تولد  خوب گرفت چون مامان جون اینا می خواستن برن مراسم. از این طرف هم مام...
21 شهريور 1391

مهمونی رفتن

پسر خوشگلم دیروز صبح متین جون گفت بیاید خونه ما تنها هستیم مامان باباش رفته بودن بوشهر عروسی تا 4شنبه تنه هستن بالاخره چون بابایی امتحان نظام مهندسی داره گفتیم که خونه خلوت باشه تا بتونه درس بخونه خیلی خوش گذشت شما هم که فوقع العاده پسر خوبی بود اصلا اذیت نکردی ناهار خورش کرفس خوردیم خیلی خوشمزه بود بعد  پسریکی از اشناهامون رو رو معرفی کردیم به ملینا خواهر متین تا همدیگر رو ببینن شاید بپسندن ساعت 9:30 قرار گذاشتیم بیاین پیش بستنی اسمال مشتی اول قرار بود که بریم سفره خونه ولی بخاطره شما قضیه منتفی شد بابا  احسان اومد دنبالمون با ملینا رفتیم ولی پسند نکرد ملینا هم شام ماکارونی گذاشته بود خیلی خوشمزه شده بود  بعد ما دوباره رفتیم ...
20 شهريور 1391

موسسه نابغه کوچک اسمانی

فندق کوچولوی مامان پنجشنبه با بابایی تصمیم گرفتیم ببریمت موسسه نابغه کوچولو تو مجله شهرزاد دیده بودم خوشم اومده بود ساعت 4 تا 6 کلاسها برگزار میشد ما ساعت 3 حرکت کردیم عمه جونت هم اینجا بود خونه مامان جون بودن. بعد میخواستن برای مامان جون تولد بگیرن گفتن اگه زود میرسید تولد بگیریم ولی نشدکه زود بیایم صحبتهایی که تو کلاس میشد خیلی خوب بود در مورد تربیت کردن چیزهای خوبی می گفتن  من که خیلی خوشم اومد  ولی عزیز دلم بابایی میگه اگه از الان باهات ریاضی کار کنیم مغزت هنگ میکنه  نمی دنم باید با یک پزشک مشورت کنم 
18 شهريور 1391

اولین خنده بلند رادوین

پاره تن من وبابایی  همه عشق زندگیم   وقتی صبح ها بیدار میشی خیلی پر انرزی هستی همیشه صبحها ورزشت میدم وقتی دستهاتو میاوردم پایین قش خنده میشدی بلند بلند میخندیدی  واییییییییییییی نمی دونی چه حسی داشتم خیلی ذوق زده شده بودم  هر روزت شیطون تر از روز قبل هستی خیلی پر انرزی هستی از الان دارم با وسیله های خونه خدافظی میکنم  چند روزه که کارها جدیدی یاد گرفتی زبونتو تو دهنت می چرخونی و لباتو می خوری قربون اون لبای خوشگلت بشم من که یه ذره هست.
16 شهريور 1391

اولین عروسی رفتن رادوین

روشنایی من سلام  قشنگم امروز عروسی مهران داداش متین جون هست.  قراره که ساعت 6 بریم باغ اپادانا احه ما از عقد دعوتیم. این اولین عروسی رفتنت هست . وایییییییییی مامانی عروسی خودت رو ببینم الان هم خوابیدی منتظرم تا بیدار بشی ببرمت حموم هیچ کاری نکردم  بوسسسسسسسسسسسسسسسسس   ...
12 شهريور 1391

خوابیدن نی نی

خدایا شکرت که لذت چشیدن این همه احساس قشنگ رو بهم دادی. چقدر شیرینه وقتی شیره ی وجودمو به پاره ی تنم می دم و اونو آروم می خوابونم. چقدر شیرینه وقتی صدای آروم نفس های این فرشته ی پاک گوش منو نوازش می ده. چقدر لذت بخشه دقیقه هایی که کنارت می شینم و به خواب دیدنت نگاه می کنم. لحظه هایی که توی خواب هم شیر می خوری منو دیوونه می کنه ! چقدر زندگی با وجود تو خوش عطر و بوی شده. 3ماه و 2 روزه که با نفس ِ تو نفس می  کشم. با خنده ی تو می خندم و با گریه ی تو غصه می خورم. همیشه آروم باشی پاره ی تنم.   ...
11 شهريور 1391

بدون عنوان

 عزیزم مامان جمعه خونه مامی جون ناهار دعوت بودیم من و بابایی و شما ست کرده بودیم بلوز زرد پوشیده بودیم به شما گل پسر که خیلی میومد. این روزها در تلاشی که هر چیزی رو تو دستت بگیری و  حسش کنی امروز صبح  ما شما رو داماد کردیم کت شلوار بابایی رو که برای عروسیمون بود رو تنت کردیم خیلی با نمک شدیو چند روز که اب دهنت خیلی میره دستاتو با فشار تو دهنت میبری یعنی مال دندونت اره عزیزم .........   قربونت بشم        ...
11 شهريور 1391